تبليغاتX
غزل
ارائه روزانه مطالب وعكس هايم

ری را
 

« ری را»...صدا می آید امشب
از پشت « کاچ» که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند.
گویا کسی است که می خواند...
اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
زاندوه های من
سنگین تر.
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.
یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می بینم.
ری را. ری را...
دارد هوا که بخواند.
درین شب سیا.
او نیست با خودش،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی تواند.



خانه ام ابری ست...
خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.

نوشته شده توسط فرشته در ساعت 13:48 | لینک  | 

این روزها آسمان روزنامه به گونه ای دیگر شده است این روزها شاید من دیگر خودم نیستم این روزها ادمها هم دیگر خودشان نیستند .امروز می خواهم روز دیگری باشد ولی نگاههای پنهان وتلخ نمی گذارد .شاید از اغاز چنین بوده ومن نفهیدم این گناه من است که یا دیر می فهمم یا هیچگاه نمی فهمم. به جای دیگری میروم با ادمهای مفاوت وشاید غریب .گاهی فکر می کنم که زندگی دایم جنگ است وستیز .البته گاهی کاملا ناجوانمردانه است .در هرصورت امدم تا بنویسم وبگویم هستند کسانی که هستند ولی نباید ......................

 

نوشته شده توسط فرشته در ساعت 13:46 | لینک  | 

خبر خوبی نبود اصلا فکر نمی کردم روزی همچین پیشنهاد گنده ای را به اون بدهند واون بلند نظر به نظر من کوتاه بین قضیه به این مهمی را رد کنه .یعنی اولین بار هم که دیدمش واقعا به مخم خطور نمی کرد اما چرا به همین راحتی تونسته کنارش بگذاره در هر صورت من به هوش این آدم ایمان دارم امیدوارم که اشتباه نکرده باشه الان تنهاست وکسی نیست که تنهاییش را باهاش شریک شه حتی .....اما من مدونم یکی هست .

این روزها به سرعت در گذر هستند متاسفانه ماها همش در حال در جا زدن هستیم.امیدوارم روزی برسد که ما کوتوله های پیش پا بین  بزرگ شویم واندیشمند .  برای بزرگ شدن باید دعا کرد واراده.

کسی با من در سخن بود من بی تفاوت به درون پراز فغان او از خیابان گذشتم خدایا چه باید کنم را به من بیاموزان.

نوشته شده توسط فرشته در ساعت 20:9 | لینک  | 


توازی ردّ ِ ممتّد ِ دو چرخ ِ یکی گردونه
در علف‌زار...

جز بازگشت به چه می‌انجامد
راهی که پیموده‌ام؟
به کجا؟
سامان‌اش کدام رُباط ِ بی‌سامانی‌ست
با نهال ِ خُشکی کَج‌مَج
کنار ِ آبدانی تشنه، انباشته به آخال
درازگوشی سوده‌پُشت در ابری از مگس
و کجاوه‌یی درهم‌شکسته؟ ــ:

کجاست بارانداز ِ این تلاش ِ به‌جان‌خریده به نقد ِ تمامت ِ عمر؟
کدام است دست‌آورد ِ این همه راه؟

کَرگوشان را

به چاووشی ترانه‌یی خواندن

و کوران را به ره‌آورد

عروسکانی رنگین از کول‌بار ِ وصله‌بروصله برآوردن؟



نوشته شده توسط فرشته در ساعت 20:9 | لینک  | 

بوف صادق را خواندم هم فهمیدم هم نه  .اما الان حرفهای دیگری شاید در دلم سنگینی می کنند .شاید اگر ادمهای دور وبر ما کمی فقط کمی اهل مطالعه بودند ما انقدر غصه دار مسایل کوچک وبی ارزش نمی شدیم اگر در جامع اندکی سواد کتاب خوانی بود حتما ما امروز آدم های انسان تری می شدیم ذهنم در گیر کتاب صادق وبلقیس سلیمانی و اتفاقات پر از نامردی دیروز است.چرا ما حرف می زنیم وبعد زیرش چرا ما مینویسیم وبعد انکار می کنیم با این شلم شورباها من فهمیدم که هنوز به خود شناسی هم نرسیدم اره مطمینا نرسیدم . شاید الان فقط باید از بوف سه قطره خون و................نوشت دوباره شایدصدباره بوف را باید خواند.....................

 

نوشته شده توسط فرشته در ساعت 12:15 | لینک  |