بی رنگند
انسانها
از سنگند
خدایان
دلتنگند
سقوط
فرود
من فرود امدم
یا هبوط کرده ام
نه
شاید صعود کرده ام
از اسمان یا زمین
به شب یا که روز
من سقوط کرده ام
من در اوج پائیزی ترین ویرانه یک دل
میان گوشه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
خیال آسایش آغوشی را جستجو می کنم
برای یک آبادی دیگر
امیدم را هنگام باران خواهی دید!
درها به طنین های تو وا کردم
هر تکه نگاهم را جایی افکندم ، پُر کردم هستی ز نگاه
بر لب مردابی ، پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم ، رفتم به نماز
در بُن خاری ، یاد تو پنهان بود ، برچیدم ، پاشیدم به جهان
بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روئیدن و به خود گستردن
دیدم شب یکدست نیایش
افشاندم دانه راز
و شکستم آویز فریب
و دویدم تا هیچ
و دویدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش
و فتادم بر صخره درد
از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم
لرزیدم
وزشی می رفت از دامنه ای
گامی همره او رفتم
ته تاریکی ، تکّه خورشیدی دیدم
خوردم
وز خود رفتم و رها بودم
*سهراب سپهری
نزار قباني
اگر قوي هستي نجاتم بده
از اين دريا
كه من شناگر خوبي نيستم
موج آبي چشمانت مرا به اعماق مي كشاند
و من تجربه اي ندارم
در عشق
و قايقي ندارم ...
اگر برايت عزيز هستم پس دستم را بگير
كه من سرتاپا عاشقم
من زير آب نفس مي كشم
من غرق مي شوم
غرق مي شوم
غرق مي شوم

آوازت زیباست
آی با توام ٬ آوازت زیباست
بخوان در گوشم . .

روز
تکرا ر نامفهوم لحظه ها
سکوت
صدا
نگاه
تکرار لحظه های بی انتها
درود
بدرود
شاید آخرین نگاه