شده که من از او سر در نمی اورم گاهی دلم از رفتار بسار بچگانه اش می گیرد ولی نمی توان در این
زمانه چیزی را حتی حتی محبت را تحمیل کرد گویی خدا ادمها را سیراب کرده است . دوست دارم بروم
دور شوم و فراموش کنم حتما این اتفاق می افتد من روزی خواهم رفت اما چگونه خودم هم نمی دانم
از او هم دلم می گیرد حرفهایش بوی ازار می دهد گویی دیگر دوستم ندارد دیر گاهی است خودم هم
خودم را دوست ندارم از ادمها خسته شده ام از انکه در شناختشان دچار ..............................
آدمها عجیب تر از انی هستند که من تصور می کردم. بر هیچ قاعده ای استوار نیستند.دلم از تمامیشان
گرفته. بعد از این دیگر اشتباه های گذشته را تکرار نخواهم کرد من ساده دل ساده بین و ساده ام.
گاهی هم خودم را نمی شناسم .مدت هاست که از دستش کلافه شده ام .اما چه می توان کرد باید
تنها وفقط تنها نگریست.در این دنیای پر از بیگانگی ها دیگر کسی نیست با وجود همه کسانم احساس
تنهایی مرا می بلعد.


تبسمت به گل آفتاب می ماند
تنت به پیرهن صورتی ودامن سرخ
به تنگ نیمه پری از شراب می ماند
به پشت چشم تو آن سایه های رنگارنگ
به نقش قوس وقزح در حباب می ماند
توراشبی سرراهی دولحظه دیدم وبعد
به خانه یاد تو کردن به خواب می کاند
ازآن تبسم نوشت به سینه یادی ماند
چوبرگ گل که به لای کتاب می ماند
کسی که شعر تورا گفت نشئه ی سخنش
به مستی می بی رنگ ناب می ماند
دستهایت را بردار...
دست بردار
دست بردار از این دلی که برای لحظه های نگفته اش
این روزها
دلی نمانده
دست بردار از این نگاهی که این روزها
برای دردهای نگفته اش
دیگر نه آغوشی
نه اشکی
و نه نگاهی حتی....
دست بردار ای آسمان
ای سپید دژ بی بنیان
ای که هیچ کسی میان سینه ات این همه سال نبود
کسی نبود و من
چه بیهوده می کوفتم حلقه های سنگینت را شاید...
دست بردار ای نور
ای روشن چشم کاذب شب پوش
وای از این همه روز که می پنداشتم
آفتابی را درون سینه ات
و اما
نه آفتابی
که ابر
که ابر
ابرهای سیاه....
دست بردار
دست بردار از دستی که این همه عاشقانه دست می کوبد بر تمام آنچه نمی داند چیست دیگر این روزها
دست بردار
دست بردار از پا به راهی که تاولهای ترد و خسته اش
این روزها آجین بند هزار راه رفته شده...
دست بردار
دست بردار
دستهایت را
بردار...
برو...
نمی دانم اگر بگویم
"دلم قصه می خواهد"
چه می کنی!
شاید پوزخندی بزنی
شاید سری تکان بدهی
حتی شاید نشنوی!
دلم می خواهد برایت بگویم
"یک قصه کوتاه
فقط یکی
برای خواب امشب"
وتو
بی دریغ شوی
ومن
کودک...
میان بازوهای تو پنهان شوم
و نگاه خسته ونگرانم را بدوزم به دهانت
تو بگویی
"یکی بود . یکی نبود"
ومن
به لولوها که می رسی
چشمهایم را محکم ببندم
تو بی شک خواهی خندید
و خواهی گفت
"من از لولوهای قصه قوی ترم"
جواب نخواهم داد...
اگر نگاهم کنی
خوابیده ام...
دلم قصه می خواهد
فقط یکی
برای خواب امشب...
حرف پس و پيش ندارد؛ شعرم.
غروب رد شدن خيس جاده از آهو
تمام طول سفر گريه ي زن ترسو
دويدن از سر ِ اين جمله در ته دنيا
و گم شدن وسط فعل هاي تودرتو!
غروب ، ماتي من پشت شيشه اي غمگين
كه محو/ تر شدن سايه اي كه در اين سو...
دلم گرفته ! صداي نوار را كم كن!
..........................................
فرار مي كند از من پرنده ي كوري
كه سال هاست فقط فكر مي كند كو؟ ... كو؟...
عزيز اين چمدان را بگير از دستم
عزيز مي خواهم زندگي كنم ... با او!
اينروزها قصه نميگويم، غصه ميخورم
شعر نميخوانم، خواب ميبينم
حرف نميزنم، نگاه ميكنم.
نگران نباشيد فقط كمي خوشي زده است زير دلم، همين.
من سیبم
من درخت می شوم
ریشه می زنم درون خاک
بزرگ می شوم پراز شاخ وبرگ
درخت میشوم
منم که زود درخت میشوم
بار می دهم
میوه میدهم
وای -----پس سایبان من کجاست
ریشه ام چه شد
من درخت بوده ام
من درون آب ریشه داده ام
خواب بوده ام
خواب دیده ام
درخت گشته ام
بزرگ وشاد
میوه داده ام
سیب گشته ام
وه که خواب بود
گویی سراب بود



